۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

در پیاده رو پیمایی 22 خرداد 1390 شرکت می کنی


صبح که از خواب بیدار میشی یه پیامک دریافت می کنی که دوستت نوشته «  ساعت 17 میدان ولیعصر می بینمت »
  میگی : « ای بابا جا قحطی دعوت می کنی » . پیامک میزنی چرا میدان ولیعصر ....بلاخره راضی میشی
 آماده میشی بری سرکار یه نگاه به تقویم میکنی میگی : « این 22 خرداد چقدر اشناست  ... اوه داره دیر میشه بی خیال  .»
 از خانه بیرون میری و سوار تاکسی میشی بحث سر گرونی میشه چند تا فحش به احمدی نژاد میدی راننده هم تایید می کنه اخرش هم سر کرایه دعواتون میشه .
در خیابان آرایش  نظامی لباس شخصی ها و گارد نیروی انتظامی توجهت را جلب می کنه میگی : « حتمن امروز قراره خبری بشه  . امروز دیگه چه خبری قراره بشه .»
وارد اداره میشی  همکارت میگه با درخواست وامت موافقت نشده عصبانی میشی زیر لب  چار تا فحش دیگه به احمدی نژاد میدی .  خلاصه از اینکه روز کاری رو به اتمام است خوشحالی که یاد وعده دیدار با دوست خوبت در میدان ولیعصر میفتی با عجله از اداره خارج میشی که جو امنیتی بدجوری میزنه تو چشمت . میگی خدا به خیر بگذرونه . به سمت میدان ولیعصر حرکت میکنی  . هرچه پیش میری به تعداد سربازان و لباس شخصی ها افزوده میشه .
میگی : «ای بابا امروز چه خبره  !» چند وقته به اینترنت دسترسی نداری و حوصله نصب مجدد دیش ماهواره را که نیروی انتظامی کنده را هم نداری . تو اداره هم که نمیشه حرف زد . جمعیت زیادی تو پیاده رو در حرکت هستند . جیک کسی درنمیاد  .  به خودت میگی : « عجب سکوتی حکم فرماست ؟ » که یکی  از پیاده رو پیمایان میگه : « هیس ! » . ماموران  مردم را ازپیاده روها متفرق می کنند وبه خیابان های فرعی هدایت می کنند . دوستت به گوشیت زنگ میزنه میگه : « اطراف میدان را بستند من سر چهارراه ولیعصر هستم بیا اونجا »
 در چهارراه ولیعصر دوستت را نزدیک کیوسک تلفن پیدا می کنی . وقتی مچ بند سبزش را می بینی  میگی  که اینطور امروز  22 خرداده !